۹۳۱۱۰۶_Shohada_Maleki_1

نوشتن در وصف فضیلت شهید ، نگریستن در قرص خورشید را ماند ، به دوری و دشواری ، که شهید آفتابی است شکفته بر کرانه های دور دست آب و آئینه ، در تابش درخشان از انواع عشق و حقیقت.

یاد شهید ، دل سپردن به درای خوش آهنگ را ماند به بی قراری و مستی ، که شهید رفتن را به ترنم ، در حال مشتاقان زمزمه می کند ، اما دریغ که تا دشت ارغوانی عشق ، راهی بلند است و یاران ره گشود. کاروان را منزل به منزل برده اند و باز هر روز و هنوز طنین بی قراری ، قرار از حلقه یاران همسفر می رباید.
نام شهید ، گل هزاران بهار در راه را ماند به عطر جان بخش قدسی که شهید دری دوباره به باغ شهادت گشوده و نهال ایمانش را با جرعه های جام ولا ، به گل نشانده است.
ثبت حماسه های سالیان شور و عشق ، حرکتی است تا بهار دل یاران همسفر را در نسیم جان پرور یاد شهیدان به شکوفه بنشاند و پیام شهادت را به گوش شیفتگان جهان ، بخواند و جان تشنه حقیقتشان را سیراب سازد. و این امر خطیر را تکلیفی بزرگ یافتیم تا در مجموعه ای با عنوان «‌ شهدای دیار باران » به انعکاس زندگی نامه ، وصیتنامه و تصاویر شهیدان همیشه جاوید شهرستان بندرانزلی پرداخته تا اندکی از وظیفه و تکلیف خود را نسبت به آنان ادا نماییم.
متن حاضر چکیده ای از سیمای دلاور شهید گودرز ملکی است که نگاهی گذرا به زندگی این رهرو کاروان نور داشته تا چگونه زیستن او را که به پوشیدن خلعت زیبای شهادت ختم گردید ، بیان نماید.
چه دشوار است ترسیم خطوط چهره ی شهادت آنگاه که او شهید باشد و ما اسیر خاک شاهد !
در اوج گرمای تابستان ۱۳۳۳ دریای آبی خزر میهمان تازه ای را چشم به راه بود …
نوزاد در سی ام مرداد پا به آغوش گرم این جهان خاکی نهاد ، پدر فرزند را در آغوش گرفت و قطرات زلال اذان را جرعه جرعه به کام جان نوزاد ریخت :
الله اکبر ، الله اکبر / اشهد ان لااله الا الله
و مادر با درد شوق دعا می کرد : خدایا عاقبت به خیرش کن.
و خداوند شاهد می دانست که بذرهای پاک اذان سبز می شوند و شکوفا
وی را گودرز نام نهادند که در سرزمین شهیدان دلاور ؛ گودرز می بایست همچون آرش کمانگیر خط و مرز این سرزمین را با خون سرخ خویش تعیین کند که گودرز نه فقط متعلق به آن نسل بود و نه در همین عصر می ماند. او از ازل با هابیل زاده شده بود و تا ابد در جوار خالقش خواهد ماند.
حضور پدر را چند صباحی بیش حس نکرد و از گرمای محبت مادر روییدن آموخت.
مسئولیت پذیری مانع از تحصیل او در دبیرستان شد. وی وارد ارتش شد تا ضمن خدمت به سرزمینش در خدمت خانواده نیز باشد.
این فرزند کار و تلاش ، گیله مرد استوار ، از نیروی مسلحی بود که اولین ندای لبیک را با خمینی لبیک (ره) سرداد و تا پای جان بر عهد و میثاق استوار ماند. او که عشق به خوبی ها و مبارزه با بدی ها را از کودکی آموخته بود عاشق عشق ثار الله بود و این عشق آگاهانه در او ایجاد تعهد می کرد چنانکه وقتی مام وطن مورد هجوم واقع شد با پیام پیر و مرادش تفنگ در دست و کوله بار بر دوش گرفت و آماده ی مبارزه شد. اما او می دانست که جامعه نیازمند علم آموزیست لذا ادامه ی تحصیلات را از سر گرفت و تا اخذ دیپلم پیش رفت.
در این مرحله از زندگیش نیز همچنان خونگرم و مهربان با دیگر همکیشان ارتباط برقرار کرده و مشکلاتشان را حل می نمود.
در همین ایام رایحه ی عشق دیگری وجود گودرز جوان را در برگرفت. نیمه ی دیگر وجودش را شناخت. دختری که می توانست بار زندگی ، بار مسئولیت زنده بودن را ( با قامت راست ) بر دوش کشد. ثمره ی این ازدواج نه تنها محبت ، آرامش و عزت بود که فرزندانی آمدند تا همراه و هم ره شان باشند :
دو دختر و دو پسر که مقرر شد از شمع وجود پدر افروخته گشته و شمع هایی بر گرد وجود آنان گردند و برای یافتن آنچه یافت می نشود ، از این شهر جنگی به آن شهر جنگی رهسپار شدند و سرانجام ؛ انتظار گودرز برای وصال به جانان به پایان آمد.
ستوان سوم نیروی هوایی ، پایگاه چهارم شکاری دزفول پس از حضور در عملیاتهای متعدد همراه با همدم رزمندگان اسلام ، در پل تکاب اندیمشک دزفول در بهار ۳۵ سالگی به سال ۱۳۶۸ جان پاک به جانان تسلیم نمود.
او به خیل شهیدانی نایل آمد که به قول پیر و مرادمان : در قهقه ی مستانه شان و در شادی وصولشان عند ربهم یرزقون اند.

۹۳۱۱۰۶_Shohada_Maleki_2